اشعار جواد مزنگی
تهران بدونِ بودنت انگار زندان می شود
با تو کویرِ لوت هم مانندِ تهران می شود
قلبِ مرا با چشمِ خود هر روز کافر می کنی
باز از حیایِ شرقی ات کافر مسلمان می شود
جان می دهی بار دگر جان داده را با بـ*ـو*سه ات
مردن پس از بـ*ـو*سیدنت، یک کارِ آسان می شود
می خندی و از نازِ تو بازارِ بی همتای گل
در کسری از یک ثانیه یک جایِ ویران می شود
با احتیاطِ بیشتر لـ*ـب هایِ خود را رنگ کن
بیرون که می آیی عسل یکباره...
موضوع حذف شده است
تهران بدونِ بودنت انگار زندان می شود
با تو کویرِ لوت هم مانندِ تهران می شود
قلبِ مرا با چشمِ خود هر روز کافر می کنی
باز از حیایِ شرقی ات کافر مسلمان می شود
جان می دهی بار دگر جان داده را با بـ*ـو*سه ات
مردن پس از بـ*ـو*سیدنت، یک کارِ آسان می شود
می خندی و از نازِ تو بازارِ بی همتای گل
در کسری از یک ثانیه یک جایِ ویران می شود
با احتیاطِ بیشتر لـ*ـب هایِ خود را رنگ کن
بیرون که می آیی عسل یکباره...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
