نام دلنوشته: مغز احمق
نویسنده: آقای مبهم
مقدمه:
چیزی نمانده است
از جسمی که تحلیل می رود
چشمانی که آن چه را که باید نمی بینند
خودم را نمیبینم
در تمام من زهری جریان دارد
شکنجه ای پنهان،ذره ذره جانم را میگیرد
فرصت های زیادی از دست می دهم
کاری که میکنم را نمیفهمم فکر نمی کنم
مهم نیست چقدر مزخرف باشد
حماقت میکنم
احساس خوبی ندارم
درد میکشم
مسیر اشتباه را انتخاب میکنم
انجامش میدهم
با خود لج میکنم جنگیدن را کنار گذاشتم
کوتاه می آیم
بهتر است از من دور شوی
این روزا پر از صدمه به من است
دور شو
تمام...
موضوع حذف شده است
نویسنده: آقای مبهم
مقدمه:
چیزی نمانده است
از جسمی که تحلیل می رود
چشمانی که آن چه را که باید نمی بینند
خودم را نمیبینم
در تمام من زهری جریان دارد
شکنجه ای پنهان،ذره ذره جانم را میگیرد
فرصت های زیادی از دست می دهم
کاری که میکنم را نمیفهمم فکر نمی کنم
مهم نیست چقدر مزخرف باشد
حماقت میکنم
احساس خوبی ندارم
درد میکشم
مسیر اشتباه را انتخاب میکنم
انجامش میدهم
با خود لج میکنم جنگیدن را کنار گذاشتم
کوتاه می آیم
بهتر است از من دور شوی
این روزا پر از صدمه به من است
دور شو
تمام...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
