یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم!
از صبر لبریزم ولی، چشم انتظارت نیستم!
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، م**س.ت و خمارت نیستم!
شب زنده داری می کنی... تا صبح زاری می کنی
تو بی قراری می کنی... من بی قرارت نیستم!
پاییز تو سر می رسد، قدری زمستانی و بعد
گل می دهی، نو می شوی، من در بهارت نیستم!
زنگارها را شسته ام دور از کدورت های دور
آیینه ای رو به تو ام، اما کنارت نیستم!
دور دلم دیواری نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست... امن ام حصارت نیستم!
موضوع حذف شده است
از صبر لبریزم ولی، چشم انتظارت نیستم!
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین، م**س.ت و خمارت نیستم!
شب زنده داری می کنی... تا صبح زاری می کنی
تو بی قراری می کنی... من بی قرارت نیستم!
پاییز تو سر می رسد، قدری زمستانی و بعد
گل می دهی، نو می شوی، من در بهارت نیستم!
زنگارها را شسته ام دور از کدورت های دور
آیینه ای رو به تو ام، اما کنارت نیستم!
دور دلم دیواری نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست... امن ام حصارت نیستم!
موضوع حذف شده است
