نام دلنوشته: کلاویهها میترسند.
نام دلنویس: ثناء
و آن شب، حواسم به تو بود که انگشتانت را؛ هنگامی که اشک میریختی روی کلاویههای پیانوی قدیمی فشار میدادی!
سفیدی چشمانت به سرخی میزد؛
پلکهایت ورم کرده بودند!
چنین حال و روزی را هیچگاه برایت نخواستم اما...
من باعث شدم کلاویههای پیانو از انگشتان همیشه همراهت با آنها؛ بترسند!
اشک نریز!
جمعیتی عظیم پشت سرت؛ منتظرند برایشان پیانو بزنی و با حسی وصفناپذیر حرکات موزون انجام دهی!
زود است برای از پا افتادنت...
راه برو...
احساست را بیاب!
شاید کمی...
موضوع حذف شده است
نام دلنویس: ثناء
و آن شب، حواسم به تو بود که انگشتانت را؛ هنگامی که اشک میریختی روی کلاویههای پیانوی قدیمی فشار میدادی!
سفیدی چشمانت به سرخی میزد؛
پلکهایت ورم کرده بودند!
چنین حال و روزی را هیچگاه برایت نخواستم اما...
من باعث شدم کلاویههای پیانو از انگشتان همیشه همراهت با آنها؛ بترسند!
اشک نریز!
جمعیتی عظیم پشت سرت؛ منتظرند برایشان پیانو بزنی و با حسی وصفناپذیر حرکات موزون انجام دهی!
زود است برای از پا افتادنت...
راه برو...
احساست را بیاب!
شاید کمی...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
