روز اول مدرسه که بچه ها همه خسته بودند به خاطر صبح زود بیدار شدن بود.
وقتی بیلی و آنا با هم به سمت کمد ها می روند تا کیف خود را آنجا بگذارند
مایکل از نا کجا آباد سر می رسد و می گوید:
_ آنا. خیلی وقت است ندیدمت.
آنا شوکه به مایکل نگاه می کند و بعد مبهوت به بیلی نگاه می کند و مایکل نیشخندی می زند.
خب بچه ها باید یه مکالمه کوتاه با توجه به شروعی که داشتم باهم انجام بدید
داستان را من می نویسم مکالمه انگلیسی با شما
فقط دارم سطح مکالمتون را می سنجم...
موضوع حذف شده است
وقتی بیلی و آنا با هم به سمت کمد ها می روند تا کیف خود را آنجا بگذارند
مایکل از نا کجا آباد سر می رسد و می گوید:
_ آنا. خیلی وقت است ندیدمت.
آنا شوکه به مایکل نگاه می کند و بعد مبهوت به بیلی نگاه می کند و مایکل نیشخندی می زند.
خب بچه ها باید یه مکالمه کوتاه با توجه به شروعی که داشتم باهم انجام بدید
داستان را من می نویسم مکالمه انگلیسی با شما
فقط دارم سطح مکالمتون را می سنجم...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
