بخاطر احساساتی که توی وجودم سنگینی میکنه
قلبم کاملا بی حس شده
حالا دیگه عادت کردم که
قلبم رو به خوبی از همه پنهان کنم
تا کجا پیش خواهم رفت؟
من فقط به جلو نگاه کردم و دویدم
بخاطر چیزهایی که پس زدم
از نگاه کردن به عقب میترسم
همینطور که زمان میگذره
من همه ی لحظات و روزهای قشنگ
و همچنین روزهایی که باعث برانگیخته شدن قلبم شدن رو میفرستم برن
مثل خورشید و ماه
که هر روز طلوع میکنن و بعد غروب میکنن
بعضی وقتا گریه میکنم
بعضی وقتا میخندم
با نگاه به جلو
صدمه دیدم...
موضوع حذف شده است
قلبم کاملا بی حس شده
حالا دیگه عادت کردم که
قلبم رو به خوبی از همه پنهان کنم
تا کجا پیش خواهم رفت؟
من فقط به جلو نگاه کردم و دویدم
بخاطر چیزهایی که پس زدم
از نگاه کردن به عقب میترسم
همینطور که زمان میگذره
من همه ی لحظات و روزهای قشنگ
و همچنین روزهایی که باعث برانگیخته شدن قلبم شدن رو میفرستم برن
مثل خورشید و ماه
که هر روز طلوع میکنن و بعد غروب میکنن
بعضی وقتا گریه میکنم
بعضی وقتا میخندم
با نگاه به جلو
صدمه دیدم...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
