نام دلنوشته: ذهن قاتل
نویسنده: آقای مبهم
مقدمه:
همان هنگامی که تن خود را در حصاری بلند از جنس دیوار میدیدم
دستانم دهان باز کردند خوره های مغز پریشانم را میخوردند
چشمانم را بستم
پای بر زمین کوبیدم
رقص کنان تمامش را بالا میآوردم
دوباره آنها را با شوقی دوچندان میلمی کردم و لذت میبردم؛
مزهی مزخرفی داشت اما سیر نمیشدم..!
همان جای تنگ و تاریکی که حتی خودم را هم در آن نمیدیدم، زندگی را درک کردم
روزها چشمک زنان از لابهلای سوراخ های پردهی چرکین اتاق متولد میشدند
ولی زیاد عمر نمیکردند
آه،...
موضوع حذف شده است
نویسنده: آقای مبهم
مقدمه:
همان هنگامی که تن خود را در حصاری بلند از جنس دیوار میدیدم
دستانم دهان باز کردند خوره های مغز پریشانم را میخوردند
چشمانم را بستم
پای بر زمین کوبیدم
رقص کنان تمامش را بالا میآوردم
دوباره آنها را با شوقی دوچندان میلمی کردم و لذت میبردم؛
مزهی مزخرفی داشت اما سیر نمیشدم..!
همان جای تنگ و تاریکی که حتی خودم را هم در آن نمیدیدم، زندگی را درک کردم
روزها چشمک زنان از لابهلای سوراخ های پردهی چرکین اتاق متولد میشدند
ولی زیاد عمر نمیکردند
آه،...
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
