نتایح جستجو

  1. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    بعضى آدمها را بايد آنقدر تكثير كرد، تا مبادا نسلشان منقرض شود... آنها كه دليلِ حالِ خوبتان هستند... آنها كه حتى با فكر كردن بهشان، لبخند روى لبت مينشيند... همان آدمهايى كه در بدترين شرايط، شما را تمام و كمال پذيرا بودند... داريد اگر از اين ناياب ها، دو دستى بچسبيدشان ((علي قاضي نظام))
  2. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    "تو" مثلِ خوابِ بعد از خوابِ اولِ صبح ميمانى... مثلِ آن روىِ خنكِ بالشت... همانقدر شيرين همانقدر دلچسب ((علي قاضي نظام))
  3. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    جلوى پاى بعضى ها بايد يك خط بكشيم و بگوييم: ببين فلانى جانم من شب تا صبح صبح تا شب به تو فكر ميكنم... من عكسهايت را روزى هزاران بار زير و رو ميكنم من جاى تو هم در كافه ها قهوه مينوشم من نگرانت ميشوم خلاصه در يك كلام، برايت جانم را ميدهم تو اما از اين خط جلوتر نيا من تو را با فاصله دوست دارم من...
  4. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    من به مادَرَت حسودى ام ميشود... موهاى ژوليده ات صورتِ پُف كرده ات غُرولندِ اولِ صبحت؛ ديدنِ تمامِ اينها، صبحِ اولِ وقت، آخ كه عجيب ميچسبد..! ((علي قاضي نظام))
  5. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    كاش اولين آدمهاى روى زمين بوديم فكرش را بكن من و تو... نه ترس از گذشته ات داشتم نه حسادتى در كار بود نه چشمى بود و نه ميدانستيم كه گناه چيست كاش حوا بودى كاش "آدم"بودم كاش "آدم"بودم ((علي قاضي نظام))
  6. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    يادَت مى آيد؟ هر سال اين موقع صبحِ اولِ وقت پيغام ميدادم: عزيزِ جانم؛ هوا سرد است ميسوزاند تمامِ مغزِ استخوان را بپوشان تمامِ وجودت را مبادا خانه نشين شوى... و چَشمى كه نثارم ميكردى و خيالم را راحت... هر سال اين موقع، چه حالِ خوبى داشتيم... راستى دلَت تنگ نشده؟ ((علي قاضي نظام))
  7. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    كيفيت را فداي كميت نكنيد يك دانه نابش را داشته باشيد يك عمر به عالم و آدم پُزَش را بدهيد... رنگين كمان ها به چشم بهم زدني ناپديد ميشوند... ((علي قاضي نظام)) برجِ ميلاد ميشوم همان هواى غليظ َش باش! چشمي بهم بزني گم ميشوم در تو ((علي قاضي نظام))
  8. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    تمامِ دلتنگى هايم را برايش نوشته ام؛ خط به خط... روز به روز... ساعت به ساعت... اما ميترسم! ميترسم از اينكه بخواند و با پوزخندى از كنارش رد شود! ميترسم از اينكه بخواند و با يك "مرسى" گفتن، تمامِ تصوراتم را خراب كند! ميترسم از اينكه يك نفر قبل از من، تمامِ اينها را برايش گفته باشد! شجاعتم تا همين...
  9. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    اگر بنا به رفتن داريد بار و بنديلتان را جمع كنيد و برويد جانِ عزيزتان،بهانه هاي خنده دار نياوريد؛ سرم شلوغ است... حوصله ندارم... زندگي ام پاشيده... همه هزار و يك بدبختي دارند، مهم "اولويت بندي هاست" شما كه عينِ خيالتان نيست ولي به طرفتان فكر كنيد كه ذهنش پر از علامت سوال ميشود... پر از مقايسه پر...
  10. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    هرچقدر هم ساختگى براى يكبار هم كه شده بحثى بينِ خودتان راه بياندازيد... آدمها نيمى از خودِ واقعىِ شان را لابلاىِ دعواها نشان ميدهند! ((علي قاضي نظام))
  11. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    مردها،دردهايشان را دود ميكنند گوششان را پر ميكنند از موسيقي كفِ خيابانها را متر ميكنند گوشه ترين قسمتِ كافه ها را انتخاب ميكنند سيگارشان بهمن ميشود همه چيزرا در خودشان حل ميكنند زنها اما.... موهايشان را...همه ي زورشان به موهايشان ميرسد... ((علي قاضي نظام))
  12. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    بيا حالِ منو خوب كن بيا جونم ،نگو ديره دلم پيشِ توئه،فكرم، تمامِ روز درگيره... من و اين شعر ِ تكرارى شروع شب به بيدارى...؛ تو و عطرى كه جا مونده تمامِ شب خود آزارى تمومش كن نميتونم كسى جات و نميگيره نگا كن مرد مغرورت از اين دلتنگى ميميره مداوا كن منِ بد رو منى كه با تو بد كردم همه راه و تو...
  13. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    راستش را بخواهى آمدم!؛ هر شب نه يك بار نه دو بار به تعدادِ تمام شب هاى بعد از نبودنت، آمدم و هر بار اين شك به جانم مى افتاد؛ نيستى يا خودت را به نبودن زده اى!؟ اما اينبار صبح كه چشم باز كردى، پشتِ دربِ خيالَت را بخوان... برايت تا بينهايت نوشته ام؛ جانم، آمدم، به اندازه ى تمامِ دقايقى كه...
  14. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    ترس ت را زمين بگذار و دستانت را در دستانم! غرور را كنار بگذار و شانه هايت را كنارِ شانه هايم! حيفِ تقويم است، يك پاييز ديگر را هم ورق بخورد و هيچ تاريخى را به اسم خودمان ثبت نكرده باشيم! باور كن هوايش جان ميدهد براى دلبرى براى دل بردن از يار براى نفس كشيدن براى قرارهاى از پيش تعيين نشده اين...
  15. Drosera

    شعر اشعار علی قاضی نظام

    مینویسم برای تو از دست رفته که هرکجای جهانی، بازگرد... مینویسم که بخوانی و بدانی، جهانم خالی از هر موجودیست، زمانی که تورا ندارم... مینویسم به جبران تمام روزها و شب هایی که داشتمت ولی حواسم پرت روزمرگی هایم بود مینویسم دوستت دارم برای توی از دست رفته، که بخوانی و بازگردی جهانِ کوچک من، کجای...
  16. Drosera

    شعر اشعار حافظ

    به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبحم دعای دولت توست سرشک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر که با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست...
  17. Drosera

    شعر اشعار حافظ

    شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست مقام عیش میسر نمی‌شود...
  18. Drosera

    شعر اشعار حافظ

    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست مرا به کار جهان...
  19. Drosera

    شعر اشعار حافظ

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما...
  20. Drosera

    شعر اشعار حافظ

    خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن دوش مست...
بالا