رمان بنده آغاز شد؛آن هم به نام خدا=نام رمان بچه خرگوش* قسمت اول=روزی بود و روزگاری ، روزگاری که در آن غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. خرگوش سفیدی به نام ویانا با همسرش خرگوش کویری راه ، راهی زندگی میکرد. زندگی آنها در جنگل خوش آب و هوا با بوته های تمشک و هویج بود. آنان زندگی خوبی داشتند اما این زندگی یک چیز کم داشت خرگوش های قصه ی ما نیازمند داشتن یک بچه ی خرگوش بودند تا به زندگیشان امید ، شادی ، فراز بخشد .آنها سال ها بود که در انتظار حتی اگر شده است که یک بچه خرگوش را دارا شوند خیلی...
موضوع حذف شده است
لینک ها فقط برای اعضا در دسترس میباشد.لطفا
عضو شوید
و یا
وارد حساب کاربری
خود شوید
موضوع حذف شده است
